تبليغاتX
بوسه خدا

بوسه خدا
×در دایره عشق اگر باران بلا بارید عاشق آن است که از دایره بیرون نرود×
9bw9blrftssoqvy62pnb.jpg

th49u73ec4qn65de1jq.gif

 


k0ne346fr5c7dumgcg4.jpgw39rhc061y0k1wcvt7r.jpg

* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  • دیر زمانی است باور یافته­ام که آدمیزاد نه تنها خصال تمامی جانوران را در خود دارد، بلکه خصایص جمیع نباتات و جمادات هم در او هست. آنگاه با خود اندیشیده­ام که اگر چنین است، چه خصلتی از سگ نگهبان می­تواند در خانۀ جانم ریشه دوانده باشد؟
  • سگ نگهبان، حیوانی است دل­نگران، مضطرب و اندیشناک که در مخیّلۀ خویش نه جملات، اما خیال­های ذهن من و تو را تداعی می­کند. سگ­خوابی نوع بدی از خوابیدن برای آدمی است؛ مثل چُرت زدن سربازی بر برج مراقبت. به همین سبب است که عمر سگ کوتاه است و روز، به هنگام ظهر در کنجی- کناری غش می­کند از ستم شب. و نیز سگ می­تواند هار شود. بنابراین منِ وجودی­ام، که می­تواند به سگ تغییر یابد، چرا نتواند هار شود؟ می­تواند و گاهی هم هار می­شود؛ با این تفاوت که من می­دانم با این خصلت­ چگونه برخورد کنم؛ می­دانم هرگاه در معرض مرض هاری قرار گرفته­ام واکسینۀ آن ضروری است، ولی سگ اصلاً نمی­داند هاری چیست. من می­دانم چگونه آرام باشم و چگونه بی­قراری کنم اما سگ تابع طبیعت خویش است.
  • درشگفتم خیال عقلانی من با خیال وهمانی یک حیوان چقدر تفاوت دارد! تصویر صیقل خورده و برّاق شمشیر سامورایی ذهنِ خسته­ام می­تواند واژه­ها را بلکه تفکراتم را ریزریز کند و قدرت دستان ذهنم می­تواند آنها را به نخ ترکیب بکشد اما در تفکیکِ جان حیوانی خویش از جان انسانی­اش­ وامانده­ است. این ترکیب و تحلیل کار نفس حیوانی- شاید هم نفس انسانی- من است. بدون سایه­ای از تردید، نفس حیوانی در جان منِ انسانی­ام ریشه دوانده است. گریزگاهی نیست مگر اینکه در واکاوی این مرتبه از نفس راه چاره­ای دست و پا کنم. اگر خصلتی حیوانی در «من» ریشه دوانده باشد، عواقبی دهشتناک در پیش است که نخستِ آن، همپالگی با چهارپایان است؛ اگر از آنها پست­تر نشوم.[1]
  • هرگاه از بازخوانی تاریخ برمی­گردم، حیرانم که چگونه سگی به سبب همراهی مردان خدا پا به عرشۀ  معرفت می­گذارد و چگونه، گروه گروه، فرزندان آدم از عرشۀ توحید جامی­مانند، به خصایص انسانی پشت می­کنند و به خصایل حیوانی خو می­گیرند.
  • دغدغۀ ذهنی­ام موضوع کوچکی نیست، آنچه که ذهن بزرگمردی چون ابن­سینا را نیز به خود مشغول کرده است. شور تشویق ابن­سینا را از دل تاریخ می­شنوم: «اگر ما را دانسته نباشد که مردم چه بُوَد و کسی ما را بازنماید که مردم جانوری بُوَد گویا؛ باید که نخست دانسته باشیم معنی جانور و معنی گویا!»[2]
  • خیال­پردازی­هایم که گُل کرد، به خود نهیب می­زنم: بگذار دمی صدرایی بیندیشم. بگذار ببینم چگونه می­توان با ملاصدرا از پشت پردۀ این خیالات سخن گفت یا به حربۀ اندیشۀ وی این پرده را درید.
  • با این­همه بلبشویی که در ذهن دارم، تلقین اینکه آرام پشت میز نشسته­ام، سخت است. ساعتی پیش از موعد، پشت میز غذاخوری حاضر شدم تا خوب اوضاع را ورانداز کنم و به احوال دلم مسلط گردم؛ شاید بتوانم رعشۀ دستانم را پایان دهم، تپش قلبم را کنترل کنم و اندیشه­ام را سامان بخشم. منتظرم ملاصدرا سرِ قرار حاضر شود تا اندکی همنشینی را غنیمت کنم، گره سؤالاتم را به دست فیلسوفش بسپارم و در انتظار پاسخ به چشم­هایش خیره بمانم؛ شاید اندکی از آنچه در ذهنش می­گذرد بازخوانی شود.
  • با خویشتن خویش کلنجار می­روم و از هر دری با خود سخن می­رانم: کاری ندارد. اول که وارد شد چاق سلامتی می­کنم و بعد سخن را می­کشانم سمت اصل مطلب. اما ای کاش به همین راحتی بود! به ملاصدرا قول داده­ام که اگر هم بحثی فلسفی صورت گرفت در حد گپی خودمانی باشد، نه بحث داغ فیلسوفان. یاد افلاطون به خیر که هر وقت بساطش را پهن می­کرد، احساس می­کردی چیزی در چنته ندارد که ندانی و آنگاه که بساطش را جمع می­کرد تنها به یک مهره، تنها مهره­ای که توانستی از  او کش بروی، دلت خوش بود. و البته یاد ملاصدرا هم به خیر که هر وقت سخن می­گفت می­دانستی رازی از ماورای طبیعت را رمزگشایی می­کند؛ گرچه نمی­توانستی مطمئن باشی که هنگام گوش دادن به سخنش همه را فهمیده­ای یا چیزی از قلم نیفتاده است.
  • برمی­خیزم و شروع می­کنم به قدم زدن. شاید، به مرهم این تغییرِ موضع، آرامش یابم. امشب میزبان اندیشه­های آسمانی فیلسوف بلندآوازۀ شیرازی در خانۀ خویش خواهم بود، خانه­ای که تکیه­گاهم در باد، سرپناهم در برف، و دور از دغدغه­های زندگی مأمنی برای اندیشیدن است. خانۀ اعیانی­ام یک اتاق اختصاصی است با آشپزخانه و سرویس بهداشتی. اتاق­های خانهام درهم است؛ آشپرخانه، اُپِن است؛ اتاق پذیرایی، حال است و شب هنگام، حال همان اتاق خواب! زیراندازی دارم از پتویی که در پارچه­ای گلدار مخفی شده، و بالشی که گاه تکیه­گاه است و گاه متکایی برای خوابیدن. با این حال، نمی­دانم چرا داشتن میز ناهارخوری، هماره، اولویت زندگی­ام بوده است. به آنچه دارم قانع هستم؛ با چِندِرغاز پولی که از مقاله­نویسی عائدم می­شود نمی­توان بیش از این انتظار داشت. این روزها نوشتن از صدرا آنقدر خریدار ندارد که از کافکا، جورج اورول، ویرجینیا ولف، و شاید هم از نیچه. حتی یک قفسه از کتابخانه­ام را خُرده­فرمایشات روشنفکریِ تاب­خورده­های فرنگ پر کرده است.
  • از پشت پنجرۀ اتاقم می­توان آسمان را رصد کرد. آسمان صاف است و ستاره­ها چشمک می­زنند. از میان سکوت شب می­شود صدای مهتابی روشن آشپزخانه، صدای ماشین­های گذری خیابان پشتی، صدای گریۀ بچۀ همسایه­ و حتی صدای جیرجیر سوسک­ها زیر آت­آشغال­های گوشۀ حیاط­خلوت را شنید. طول اتاقم نزدیک به پنج گام است؛ پس به سرعت طی می­شود و چون به دیوار می­رسم ناخودآگاه برمی­گردم. امواج مبهم خاطره­ای ذهنم را به خود مشغول می­کند. یاد ببری در حصار باغ وحش می­افتم؛ ببر در چارچوبی که برایش تعریف کرده­اند قدم می­زند و تنها هنگامی مسیرش را تغییر می­دهد که شک نداری به تکانی سرش به دیوار خواهد خورد، درست مانند زمانی که پشه­ای به سمت چشمت حرکت می­کند و تو ناخودآگاه پلک می­زنی. به ذهنم خطور کرد که تغییر مسیرم در این اتاق، به گونه­ای شگرف، هماهنگ با کردار آن ببر است. آنگاه با خودم گفته­ام: گرچه این سخن واقعیت باشد اما باورش برایم سخت است؛ تردیدی ندارم که من می­فهمم چه می­کنم ولی تردید دارم که آن حیوان بفهمد چه می­کند. ناگاه صدای ملاصدرا از دالان زمان و از پشت کوچۀ فراموشی به گوشم می­­رسد: نمی­توانم باور کنم که آن حیوان نیز در آنچه می­کند نیندیشیده است!
  • امشب باید تکلیفم را با این هیاهوی درون مشخص کنم، با این انباشت سؤالات در ذهن، ذهنی که نمی­دانم چیست؛ بی­شک، چیزی است غیر از سلول­های مغز کوچکم؛ اگر نه این است، با تغییرات سلولی بدن باید خاطره­های گذشته، حتی گذشته­ای نه چندان دور، در مرداب فراموشی غرق شده باشد. اما واقعیت غیر از این است. من خوابی را که یکسال پیش دیده­ام فراموش نکرده­ام. هنوز هم یادم هست؛ ملاصدرا دو دستش را به دو کتفم گرفت و قول داد که چنین شبی باز هم به دیدارم بیاید. این خواب را فراموش نکرده­ام بلکه بیدار مانده­ام تا تعبیر روشن آن را دریابم.
  • در باز شد. شاید هم خیال می­کردم که در باز شد. ملاصدرا با همان لباس پشمینه، با همان وقار همیشگی، به همان سن که بود، وارد شد. گویی گذر طوفان زمان به خانقاه او راهی ندارد. چشم­هایش برق می­زد و لبخندش، مانند نسیم دلنوازی، جانِ فسردۀ مرا نشاطی دوباره می­بخشید.

  • [1]. اشاره دارد به آیه 44 سوره فرقان.
  • [2]. ابن­سینا، دانشنامه علائی، بخش منطق، (همدان، دانشگاه بوعلی، 1383ش)، ص8.
  • نویسنده: خودم

    ادامه دارد ...

* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  • در کوچه ی تاریکی روانم که شاید
  • در انتهای آن به صورت گرگ لبخند زنم
  • در این سکوت
  • پیراهن من عجیب می نالد
  • و زوزه های باد
  • به غریو گرگ می ماند
  • نزدیک است که نارون پیر
  • با تبری تابوت شود اما
  • عکس برهنه ی جوانی اش را
  • به بام می کشد.
  • کوچه ی دهشتناکی است
  • فواره های تهمت و ترس می رقصند
  • و گربه های غریزه پارس می کنند.
  • «سگ خوابی نوع بدی از خوابیدن است
  • مثل چُرتک زدن سربازی بر برج مراقبت»
  • اما سگ کوچه ی ما خرناسه می کشد.
  • از آسمان شهر
  • اندوه می بارد و
  • جغد آواز «کوکو» سر داده است.
  • فریاد «یا هو» ی درویشی
  • داغ دل شهر را تازه می کند.
  • مردی
  • با دست و پای ورم کرده
  • اما سر از رکوع برنمی دارد
  • نسیم، دعا می کند
  • شاید باران آید و
  • مردی به بهانه ی باران.
  • شاید چشمه ی خورشید
  • از قرق اشراف زادگان آزاد شود.
  • شاید ...
  • و من
  •  مبهوت مانده ام
  • بر سر سه راهی «چه کنم».
  •  
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  •  
  • v6khwrxin1enu0t8ezbz.jpg
  • شهریارا!
  • لب فروبند و دگر
  • سخن از دوستی و عشق مگو
  • که من از خامی برون آمدم و پخته شدم.
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]

بدون سایه­ای از تردید، می‌توان نقطۀ آغازین پیدایش فعّالیّت­های حفاظتی در تاریخ بشر را به زمانی تفسیر کرد که زمامداران قبایل و جوامع خُرد دانستند که برای دوام و بقا، افزون بر قدرت نظامی و برتری اقتصادی، کسب اطّلاعات دقیق از رقیب و حفظ اطّلاعات خویش ضرورتی انکارناپذیر است. هرچه حضور انسان بر کرۀ خاکی طولانی­تر می­شد، درک درستی این سخن بیشتر می­شد، چراکه ترفندهای نفوذ در ارکان حکومت­ها پیچیدگی بیشتری به خود می­گرفت؛ طلایه­داران جنگ­ها، به جای افسران ارشد رزم­جو، جاسوسان خبره­ای بودند که اسرار نظامی گردان مقابل را صفحه به صفحه ورق می­زدند، و پیروزی عرصۀ جنگ را کسانی رقم می­زدند که سکوت و حفظ اسرار را بر خود تکلیف کرده بودند.

اینک، در عصر ارتباطات که ابزار ارتباطی روند فزاینده­ای به خود گرفته است و فنّاوری نوین اطّلاعاتی و ارتباطی تمام شئون زندگی اجتماعی انسان­ها را درنوردیده و به درون حوزه­های مختلف زندگی بشر نفوذ کرده است، نیاز به فعالیت­های حفاظتی بیش از پیش نمود می­یابد. سپر نجات­بخش، در برابر هجمۀ دهشت­آور جاسوسان اطلاعاتی و حربۀ  نفوذ رقیبان بر پیکرۀ شبکۀ اطلاع­رسانی، رعایت سیستم­های حفاظتی است. آحاد جامعه باید بر این باور باشند که هر نظامی برای ادامۀ حیات سیاسی خود و هر جامعه­ای برای حفظ استقلال خویش به کسب اطّلاعات گوناگون و حفاظت از اطّلاعات و اسرار خود نیازمند است؛ آنگاه لازم است، برای محروم نگاه­داشتن مخالفان از دسترسی به اطّلاعات، سامانه­ای محافظ تعریف گردد.

جای انکار نیست که فرهنگ دینی از مؤلفه­های مهمی است که در تعریف این سامانه و تدوین راهکارهایی برای کاربردی کردن آن دخیل می­باشد؛ شرع مقدّس اسلام به ما حکم می­کند که اسرار نظامی و راهبردی حکومت اسلامی را، هرچند به نظر کوچک و بی­ارزش آیند، افشا نکرده، در حفظ و کتمان آن بکوشیم، و، باری دیگر، حرکت خصمانه و تهدید دائم دشمن را به هوشیاری رصد کنیم. این سیره و روش در مکتب تشیع به شکل تقیّه در زندگی امامان شیعه مشهود است.

ائمه معصومین(ع) برای حفظ کیان شیعه، و ایجاد امنیت  شیعیان در مقابل حاکمان جور روش­هایی را تعلیم می­دادند که زمینه­ساز حفظ جان، سرمایه، دین، و نیز باورهای شیعی بود، روش­هایی که گاه حفاظتی بود و گاه اطلاعاتی و برای به دست آوردن اطلاعات از دستگاه  ظالم حاکم. علی­بن­یقطین در عصر امام هفتم شاگرد موفق این آموزشگاه است که با کاربست آن روش­ها کارآمدیِ سفارش­های آن بزرگواران را به اثبات رسانده است. با توجه به این کارآمدی، سخن درستی است اگر گفته شود بهره­مندی از روش­هایی که اهل­بیت(ع) در امر حفاظت اطلاعات به نیروهای سازمان­یافتۀ خود آموزش می­دادند، مقوله­ای ارزشمند، قابل ارائه و البته مفید است.

نویسنده: خودم

* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  • محبتت را، که دانه دانه بر این قلب نحیف می افشانی،  باغبانی می کنم؛
  • خاک حاصلخیز می خواهم و جامی آب،
  • کودپاشی هم لازم است.
  • اما
  • نه بارانی،
  • نه شریکی،
  • نه ثروتی؛
  • تهی دستم.
  • دانه های جوانه زده، سر برنیاورده سوختند.
  • سوزش آن را در قلبم احساس می کنم.*
  • دیروز
  • قطره ی اشکی که از چشمم جاری شد
  •  روی صورتت به امانت گذاشتم
  •  و آرام سُرش دادم سمت چشمت.
  •  امروز
  • می خواهم همان را
  • از چشمه ی چشمانت
  • به مجمر لبهایم برگردانی.*
  • ای شهید!
  •  ای صاحب جان پاک!
  • ای کسی که بوی خدا گرفته ای
  •  و در بوسه های خدا غرق شده ای!
  • به این گمشده ی کوچه ی تنهایی نگاهی کن.*
  • شب
  •  نه تاریکی
  • که سر تا پا یاد توست
  • سیاهی آن سیاهه ی  موهایت
  • ماه رویت نقش جان شب
  • و من مجنون اسیر مستی چشمان لیلی*
  • روز مادر نزدیک است
  •  و تنها یادگاری ام از مادر
  •  سنگ قبری است که بر روی آن نوشته شده است:
  • ام الشهید. *
  •  
  • lpr5gxd94ohsii9ub1d.jpg
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  •  
  • 82prmri3t2oisij8hxa1.jpg
  • در کوی اتهام و جمع هزاردستان
  • با چرخش نگاهی جانم دوباره مستان
  • بس ژنده پوش دیدم در رقص با ملائک
  • عریانی ام رها شد گرمم به جمع مستان
  • سجاده روی آتش پهن است تا که شاید
  • داغی به دل نشیند در هجمه ی زمستان
  • خرناسه ی شب است و سرخاب روی ماهت
  • یک بوسه بر لبم نه خواب شبانه بستان
  • یک سرفه کن ستاره تا ختم گردد امشب
  • با وجد و شور و حالی کان نیست در شبستان
  • غوغای گامهایت در چینه دان ذهنم
  • موسیقی تبسم از «نیلبک» به بُستان
  •  
  • gpd95pryyjfh9hm23ymm.jpg
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  •  
  • bzhs79pc3wde3k6t3ylv.jpg
  • امشب
    زمان، بسان رود خروشان،
    به ساحل فریاد می رسد
    اندیشه ام زخمی هجوم صدها تیر
    اما هنوز
    خیال دشنه کشیدن
    به روی یار ندارد
    به جای آن،
    رقص خنجر عریان میان دشت
    بر بوته های ختمی (خطمی)
    مدال مرگ می دهد
    و شقایق در پشه بند خاطره ها،
    ایمن از آن دشنه ی شوم
    به بادها حکم می کند:
    «تا روزی که پیراهنم به داس گریه، رنگ خون شود،
    ختمی های پرپر شده، مهر و موم شود.»
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  •  
  • 3xsa8y8oks4tn5g2ew4q.jpg
  • از مرتع حضور
  • پشت هفت چشمه سار خشک سخن
  • یک خورجین واژه چیده ام
  • مرطوب اشک
  • هان! شنل قرمزی ام!
  • گرگ باران خورده ات
  • دل ندارد اشک هایت را ببیند.
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
  •  
  • qbcc71j3c6chtmsjqcfi.gif
  • این ژست عاشقانه نیست که توصیف می شود
  • شعله ای زآتش مجمر دل است
  • خاطری ز پرنیان
  • که اشاره می کنم*
  • لیلا که نقش او
  • ثبت است بر جریده ی افکار،
  • بی نقش می شود
  • آنگاه
  • که ساق پای گل را
  •  نظاره می کنم*
  • آن ماه پاره که جانم نثار وی
  • اینک به دست رقیب است و جامه ام
  • از داغ فراق ماه، پاره می کنم*
  • خم شدنم را
  • خرده مگیرید
  • در این سن جوانی
  • ماه پرستم به عرشه ی توحید و درد خویش
  • به صد رکوع چاره می کنم*
* نوازشی بر روی گلبرگ شقایق* [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام
نوشته هایم بازی قلم است بر کاغذ
خوشحالم که آنها را به نمایش می گذارم
احساسی از غروری کودکانه