اقیانوسها و دریاها را بنگر. گسترۀ خاکی در برابر گسترۀ آبی چه اندک است و وسعت دریاها، اقیانوسها، رودها و دریاچهها، درمجموع، بسیار بیشتر از مساحت خشکی است. بااینحال، همه میپندارند که زندگی تنها در خشکی است و غافلاند از فرصتهایی که هستی در ژرفای آبها برای زیستن ـ به چه زیبایی یا به چه هولناکی ـ مهیا کرده است.
به همین نسبت، انسانها میپندازند مراد از زندگی تنها سطحی از زیستن است که در بیداری رخ مینمایاند، حال آنکه فرصتِ خوابْ زمان بیشتری از زندگی را به خود اختصاص داده است. خوابیدن گذری از زندگی است که زیباییها و ترسها و هیجانهای منحصر به فرد خود را دارد. برخی خوابدیدنها تجربههای تکرارناشدنی است. تنها در فرصت خواب است که میتوان رؤیا دید و لذتهای دوستداشتنی اما دستنیافتنی را چشید. گاز زدن به سیب در بیداری آنقدر سرخوشی نمیآورد که در خواب، و بوسیدن کسی که دوستش داری، اگر در بیداری شدنی باشد، در رؤیا لذتی وصفناشدنی دارد. گاه گرمای دست کسی که لمسش تو را به وجد میآورد تا ساعتها بعد از بیداری با توست. و نیز تنها در خواب است که کابوسها چهرۀ وارونۀ زندگی را به آدمی نشان میدهند. گاه در خواب کسی بیخ خِرَت را میگیرد که نای نفس کشیدن نداشته باشی، چه رسد به داد زدن، و گاه آنقدر صحنهها دهشتناک است که جیغ میکشی اما صدای تو پژواک ندارد. گویا تارهای صوتیات را برداشتهاند. این دردناکیِ کابوس و آن زیباییِ رؤیا گاه در خوابهای پریشان درهممیآمیزند، چونان زندگی که با مرگ درهمتنیده است.
برای آنکه خوابی راحت داشته باشی، بهترین روش آن است که راحت بخوابی و آرام و سبکبار سر بر بالش بگذاری. مرادم سرگذاشتن بر بالشی نرم نیست. مرادم پر بودن از انرژی و سرشاری از نشاط با بازخوانی خاطرههای خوشی است که در بیداری رخ داده است. خوابِ راحت بسته به ذهن آرام و جسم معتدل است؛ پریشانی ذهن خوابهایی ناگوار را در پی دارد و نیز سنگین بدن به سبب پرخوری خواب راحت را از تو خواهد گرفت. کسی که با بغض بخوابد بایستی منتظر کابوس باشد، چنانکه خواب بعد از نوشیدن دو لیوان چای دلهرهآور است، چرتزدنی کوتاه و بیداریای از سر اجبار؛ چای بهسرعت مجاری کلیوی را طیّ میکند و بهزودی مثانه را پر خواهد کرد.
شاید شده باشد که لبخند کودکی را در حال خواب ببینی و آهسته به مادرش بگویی: «فرشتهها کودکت را به بازی گرفتهاند.» بعید نیست که به حال او غبطه خورده باشی و گفته باشی: «کاش میشد شبی اینچنین آرام بخوابم.» کودک چه کارهایی کرده است یا نکرده است که اینگونه آرام میخوابد؟! دستشوییاش را رفته است، غذا را به اندازۀ کافی ـ نه کم و نه بیش ازحد ـ خورده است، آروغش را زده است و دردی در اندامش ندارد و نیز محبت و نوازش مادری را چشیده است و این نوازش با لالایی همراه شده است. نکتۀ مهم این است که او بهموقع میخوابد، نه دیروقت. پس، تو هم باید پیش از خواب، غذای مناسبی خورده باشی، کمی قدم بزنی یا منتظر بمانی که غذایت هضم شود، به دستشویی بروی، بهموقع بخوابی و پیش از خواب، از کسی سراغ بگیری که با کلام یا با بوسه نوازشت کند. و نیز نوازشگر میتواند موسیقیای باشد یا متن رمانی. مگر میشود ده دقیقه متنی عاشقانه از رمانهای فاخر را بخوانی و خوابش را نبینی؟!
پریشانخوابی پسامد رفتارهای بیداری است. کسی که در بیداری عصبانیمزاج و بدخوی است، خوابیدنی بدون رؤیا خواهد داشت. این سخن بدین معنا نیست که او بیتردید کابوس خواهد دید. شاید هیچ خوابی نبیند. چه کسی خوابهای او را دزدیده است و رؤیاهایش را به فنا داده است؟!
پریشانخوابی پیامد چگونه خوابیدن است. برای خوابی راحت بایستی راحت و با آرامش و طمأنینه بخوابی. در بیداری، سلولهای بدن پر از انرژی و تلاطماند و عضلات در تکاپو. پیش از خواب باید همۀ سلولها و عضلات ـ جز آنها که موظفاند در خواب نیز بیدار باشند، مثل قفسۀ سینه و قلب ـ به آرامش رسیده باشند. لالایی گفتن مادر یا قصه گفتن مادرانه زمینهساز این وضعیت در کودک است، تا روزی پر از هیاهو را به فراموشی بسپارد و دل به ساحل رؤیا دهد. پس، گاهی، پیش از خواب، برای کودک درونت لالایی بخوان تا آرام بگیرد. میتوانی چشمهایت را ببندی و از نوک بینی تا نوک شست پایت را سلول به سلول تصویر کنی. این را از بانویی مددکار آموختم و تجربه کردم. روزی بیمار شدم. با همین روش، توانستم موضع درد را بیابم و پیش از سونوگرافی خبر دهم. «لمس سلولها» بحثی است که در این باره در فصل دوم این نوشتار خواهد آمد.
آرامشْ یافتنی است، کسبشدنی است. برای آرامشِ قبل از خواب میتوان با خِرَد لایتناهی و مهربان هستیبخش همصحبت شوی و از روز خوشی که داشتی و از خوشیهایی که در روز از سر گذراندی سخن بگویی و بدان سبب او را شاکر باشی. بانویی درد دل میکرد و از دغدغۀ بدخوابی گلایه داشت. گفتم: «اگر نسخه بپیچم که با سیبار دراز و نشستِ پیش از خواب میتوانی به آرامش برسی، میپذیری انجامش دهی؟» پاسخ داد: «اگر نسخهات همین است، انجام خواهم داد.» بلافاصله گفتم: «نمیخواهد خودت را خسته کنی. به جای آن، پیش از خواب وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان.»
اگر میخواهی راحت بخوابی، باید خودت را راحت و بدون دغدغه بخوابانی. میتوانی راحت خواباندن را با دیگران تمرین کنی. با کودکت چنان مهربانی کن که راحت و آرام و سرخوش بخوابد. بگذار دغدغۀ هر شبت همین باشد. بعد که او را خواباندی، به فرشتهای که پیشت خوابیده نگاه کن و شیطنتهای روزش را به یاد بیاور و لبخند بزن. و نیز کسی را که دوستش داری در آغوش بگیر، دردهایش را به جان بخر و وقتی آرام شد به موهایش دست بکش، انگشتهایت را لای موهایش بچرخان تا بخوابد. حتی ثانیهای به این فکر نکن که بعدش، چه کسی تو را خواهد خواباند. یادت نرود در حال تمرین هستی تا روزی خودت را در آغوش بگیری و آرام بخوابانی. افزون بر اینکه با خواباندن دیگران خودت به آرامشی خواهی رسید که تا آن شب درکش نکردهای. تردید نداشته باش که راحت میخوابی.
بیشتر انسانها خود را برای دیگران میآرایند و برای دیگران میکوشند. اینچنین کسی بدون دیگری، اگر نباشد که او را بستاید یا ببوسد، دمغ و تنهاست. محض امتحان هم شده این رویه را به کناری بنه. هفتهای یک بار به خودت برس. خودت را بیارای، اما نه برای کسی. خودت را برای خودت بیارای. هفتهای یک بار نوبت خواباندن خودت است. پس، لباسی بپوش که به تو بیاید. فکر کن میخواهی وارد مهمانی بشوی. خودت را آراسته و خوشبو کن و سپس، جلو آینه برو و سه بار خودت را ببوس: به دلیل آنکه هستی، بدین سبب که دوستداشتنی هستی و ازاینرو که زیباتر از هر وقت دیگر شدهای. سپس، بخواب. خودت را در آغوش بگیر و بخواب. در فصل دوم خواهیم آموخت که چگونه خویش را در آغوش بگیریم.
راحتخوابیدن شدنی است. برای خوابی عمیق میتوان از دارو یا مخدر استفاده کرد اما این رویه برای خوابی راحت کارساز نیست، افزون بر اینکه مصرف دارو ریتم طبیعی جسم و نتهای موسیقی روح انسانی را بههممیریزد. هرکسی میتواند دیازپام بخورد، چشمبند بگذارد و در سکوت تا ساعتها بخوابد اما بعد از بیداری خواهی دید که همچنان کسل است. بیاییم درک درستی از وضعیت داشته باشیم. او با چنین روندی تنها جسم را خوابانده است؟ پس، جان آدمی با کدام فرصت به راحتی برسد؟ جان آدمی به لامپا میماند. مرگ این است که لامپا را از خانۀ جسم بیرون بیاوری و خواب این است که فتیلهاش را پایین بکشی. انسان بهمرور آموخته است که لازم نیست منتظر بماند تا دست کائنات فتیلۀ جانش را پایین بکشد و به او فرصت خوابیدن بدهد. میتوان شیشۀ لامپا را برداشت و استوانهای حلبی را به جای آن گذاشت. فتیلۀ جان به هراندازه که خواست بسوزد! استوانه مانع رسیدن نور به جسم است و دیازپام جسم را به خلسه خواهد برد.
خواب پروسهای پیچیده و پدیدهای درخور پژوهش برای تحلیلگران روانشناس است. شاید مثال لامپا را بتوان تحلیلی پسندیده از خواب دانست و درادامه به این پرسش توجه کرد: آیا نشده لامپا با پایین کشیدن فتیلهاش پتپت کند و خاموش شود؟ آیا نشده است کسی در خواب بمیرد؟ مادربزرگها میگویند: «خواب برادر مرگ است.» برای چنین وضعیتی آمادگی داری؟ خوابْ سفری پر از شگفتیهاست. آیا جان تو آمادگی این سفر سحرآمیز را دارد؟ سفری پر از اضطراب و سرشار از حوادث پیشبینینشده. مثال گرمای دست کسی که دوستش داری را یادت هست. آیا در خواب، دستت به دست او رسیده است؟ یعنی دستت را از زیر لحاف بیرون آوردی و به دستش سپردی؟ واقعاً، چه اتفاقی افتاده است؟
اما نوشتار حاضر در پی این بحثهای فلسفی یا روانشناختی نیست. بگذار به بحث خودمان برگردیم و از دو زاویه به منظر خواب بنگریم و به دو پرسش جداگانه پاسخ بدهیم، هرچند مسائلی درهمتنیده باشند. نخست اینکه چه کنم تا زود بخوابم و دوم اینکه چه کنم تا خوب بخوابم.
شتابزدگی در ورود به چشمۀ خواب پرت شدن به درۀ پریشانحالی است. میدانم ثانیهها به چه هیبتی از جلو چشمانت میگذرند. نیم ساعت است که نخوابیدهای و منتظری که بخوابی. خواب به چشمهایت نمیآید و کلافه شدهای. میتوانی گوسفندانت را بشماری و ثانیهها را سر ببری تا خسته شوی و خوابت بگیرد و میتوانی از تعقیب خواب دستبرداری و بیخیالش شوی. فقط لم بدهی. راه دوم بهتر جواب میدهد. یکی از دوستانم خوابش نمیگرفت. طبق معمول هرشب، پیش از آنکه بخوابم، داشتم رمان میخواندم. نفسهای عمیق و بیحوصلگیاش دلم را سوزاند. گفتم: «میخواهی کاری کنم بخوابی.» گفت: «اگر بشود.» گفتم: «این سه جمله را با خودت تکرار کن: نمیخواهم بخوابم. فقط میخواهم چشمهایم را ببندم. حواسم باشد نخوابم.» خواب پدیدهای عجیب است. به دنبالش بدوی خودش را پنهان میکند و اگر پشت دستت را نشانش بدهی، خاکسارت خواهد شد.
برای آنکه خوب بخوابی، بهتر است تا میشود نخوابی و باید سروقت و منظم بخوابی. لذت خوابیدن را کسی میچشد که به وقت نیاز و به اندازۀ نیاز بخوابد. اگر بخواهی عمری طولانی داشته باشی، باید به این اصل در همۀ خواستنها پایبند باشی. با خودت عهد ببند: تنها زمانی میخورم که گرسنهام شده باشد، تنها زمانی میخوابم که خوابم گرفته باشد و تنها زمانی همآغوش میشوم که نیاز واقعی و عاطفی به اوجش رسیده باشد. شاید بپرسی: تا غذای خوشمزهای باشد چرا نخورم؟ تا فرصتی برای خوابیدن هست چرا نخوابم؟ تا کسی هست که بتوان از او لذت برد چرا نروم؟ پاسخ خیلی ساده است: برای اینکه لذتش را نخواهی چشید. بگذار ماجرای دوستم را برایتان بگویم که میگفت: «چرا من و همسرم از همآغوشی لذت نمیبریم، با اینکه هر دو میخواهیم؟» پاسخ دادم: «میخواهی لذتی را که در اولین دیدار یا سومین دیدار چشیدهای تکرار شود؟» با ذوق جواب مثبت داد. ادامه دادم: «با همسرت عهد ببند که تا یک هفته تنها همصحبت خوبی باشید. حتی نوک انگشت یکدیگر را هم لمس نکنید. بیتردید، همآغوشی بعدی طعم همآغوشی آغازین را دارد.» شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که سیر باشی و خوشمزهترین غذا و شیرینی هم لذت همیشگی را نداشته باشد و وارونه، گرسنه باشی و دستپخت همیشگی همسرم تو را تا دوران کودکی و سر سفرۀ مادربزرگ هم برده باشد. شاید برایت اتفاق افتاده باشد که با خستگی بیفتی و یکربع بخوابی، چنان عمیق، که حس کنی دو ساعت خوابیدهای.
ادامه دارد ...
اسرائیل سعی دارد با هر حربهای شده از جمله انفجار و ترور، ایران را به جنگ بکشد و خود را از باتلاق غزه بیرون بیاورد.
بهزودی جنگ غزه تمام میشود
و صهیونیسم با همدستی آمریکا در ساخت و ساز غزه وارد میشود با کمکهای مومنانه
و در این کمکها تمام آنچه که باید را جاسوسی خواهد کرد
أ. مقالات
- احکام روزه، مجلۀ پیام، ش 128، بهار 1397ه.ش، ص107-111.
- ازدواج و تشکیل خانواده (موانع و راهکارها)، مجلۀ پیام، ش133، تابستان 1398ه.ش، ص107-114.
- تعلیم و تربیت از دیدگاه مقام معظم رهبری (مدظلهالعالی)، مجلۀ مربیان، ش36، تابستان 1389ه.ش، ص89-99.
- جایگاه مردم در نظام اسلامی از دیدگاه امام خمینی (رحمۀاللهعلیه)، مجلۀ حصون، ش24، خرداد و تیر 1389ه.ش، ص99-113.
- خبری در راه است، مجلۀ حصون، ش27، آذر و دی 1389ه.ش، ص114-120.
- سخنرانیهای کوتاه، مجلۀ پیام، ش130، پاییز 1397ه.ش، ص76-97.
- سخنرانیهای کوتاه، مجلۀ پیام، ش131، زمستان 1397ه.ش، ص53-68.
- سلسله دروس ولایت فقیه، مجلۀ پیام، ش134، پاییز 1398ه.ش، ص145-154.
- سه معقول فلسفی در نگاه صدرایی، مجلۀ آیین حکمت، فصلنامۀ علمی پژوهشی، ش3، بهار 1389ه.ش، ص103-120.
- شوق عبارت، مجلۀ حصون، ش23، فروردین و اردیبهشت 1389ه.ش، ص93-102.
- غربتهای امام رضا (علیهالسلام)، مجلۀ مربیان، ش34، زمستان 1388ه.ش، ص22-36.
- گزارشی از کتاب مفاتیح الحیاۀ، مجلۀ پیام، ش111، مرداد و شهریور 1391ه.ش، ص124-131.
- گزارشی کوتاه از کتاب مبانی فقهی قیام امام حسین علیه السلام، مجلۀ پیام، ش129، تابستان 1397ه.ش، ص109-116.
- الگوهای رفتاری از زندگی حضرت فاطمه زهرا (سلاماللهعلیها)، مجلۀ پیام، ش99، بهار 1389ه.ش، ص94-107.
- ماهیت نفس حیوانی و فرجام آن از دیدگاه ملاصدرا، مجلۀ آیین حکمت، فصلنامۀ علمی پژوهشی، ش12، تابستان 1391ه.ش، ص33-68.
- مصاحبه با حاجآقا محمدی پیرامون ازدواج حضرت علی (علیهالسلام) و حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها)، مجلۀ پیام، ش125، تابستان 1396ه.ش، ص119-132.
- مصاحبۀ غیرحضوری با امام خمینی (رحمۀاللهعلیه) پیرامون تبلیغ و راهبردهای آن، مجلۀ پیام، ش118، بهار 1395ه.ش، ص111-118.
- مصاحبۀ غیرحضوری با امام خمینی (رحمۀاللهعلیه) پیرامون جایگاه و وظایف روحانیت، مجلۀ پیام، ش110، خرداد و تیر 1391ه.ش، ص8-23.
- مصاحبۀ غیرحضوری با امام خمینی (رحمۀاللهعلیه) پیرامون نحوۀ برخورد با جوانان، مجلۀ پیام، ش112، پاییز 1391ه.ش، ص6-15.
- مصاحبۀ غیرحضوری با امام خمینی (رحمۀاللهعلیه) پیرامون نحوۀ برخورد با روشنفکران، مجلۀ پیام، ش 111، مرداد و شهریور 1391ه.ش، ص8-19.
- مصاحبۀ غیرحضوری با امام خمینی (رحمۀاللهعلیه) دربارۀ انتخابات، مجلۀ پیام، ش124، بهار 1396ه.ش، ص107-116.
- معنای زندگی در نگاه امیرمؤمنان علی (علیهالسلام)، مجلۀ مربیان، ش35، بهار 1389ه.ش، ص5-17.
- مناظرات امام صادق (علیهالسلام) در باب براهین اثبات خدا، مجلۀ مربیان، ش34، زمستان 1388ه.ش، ص5-21.
- نقش بصیرت دینی در قیام عاشورا، مجلۀ حصون، ش22، زمستان 1388ه.ش، ص96-112.
- نقش خواص در تاریخ عاشورا، مجلۀ مربیان، ش37، پاییز 1389ه.ش، ص29-40.
- نگاهی به برخی ویژگیهای مناظرۀ حضرت رضا (علیهالسلام) با علمای ملل و نحل، مجلۀ مربیان، ش33، پاییز 1388ه.ش، ص33-45.
- واکاوی مسئلۀ حشر حیوانات از دیدگاه ملاصدرا، مجلۀ آیین حکمت، فصلنامۀ علمی پژوهشی، ش10 زمستان 1390ه.ش، ص29-65.
- واکاوی مقولۀ فرزندآوری از دیدگاه آیات و روایات، مجلۀ پیام، ش121-122، پاییز 1395ه.ش، ص62-74.
- واکاوی مقولۀ کنترل جمعیت با رویکرد دینی، مجلۀ فقه اهلبیت، فصلنامۀ علمی ترویجی، ش88، زمستان 1395ه.ش، ص211-238.
- هجرت در آیینۀ قرآن و روایات، مجلۀ مربیان، ش38، زمستان 1389ه.ش، ص20-29.
- نقش روحانیت تراز انقلاب در انتخابات آتی، مجلۀ پیام، ش135، زمستان 1398ه.ش، ص7-25.
- شاخصهای ولایتمداری، نشر الکترونیکی، 1389ه.ش، http://shobkalayi.blogfa.com .
- لوازم ولایتمداری در عصر غیبت، نشر الکترونیکی، 1389ه.ش، http://shobkalayi.blogfa.com .
ب. کتب
- اسکیجه، قم، وحدتبخش، 1393ه.ش.
- بوسۀ فرشتهها، قم، وحدتبخش، 1392ه.ش.
- بوی دستهای بابا، قم، زمزم هدایت، 1393ه.ش.
- تلخیص طرح کلی اندیشۀ اسلامی در قرآن، سیدعلی خامنهای (مدظلهالعالی)، قم، زمزم هدایت، ؟؟؟.
- جبینهای خونین، سه جلد، قم، زمزم هدایت، 1396ه.ش.
- جلوههای حضور قاطع روحانیت در دفاع مقدس، دو جلد، قم، مزم هدایت، 1396ه.ش.
- چت کن چت نکن، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، http://ketabesabz.com .
- چند قدم با امام، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، http://ketabesabz.com .
- چهل تکه، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، https://www.ketabrah.ir .
- خاطرات یک کودن، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، http://ketabesabz.com .
- در امتداد ساحل، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، http://ketabesabz.com .
- رهتوشۀ عزاداران حسینی، قم، زمزم هدایت، 1392ه.ش.
- فرزندآوری مباهات پیامبر رحمت، قم، زمزم هدایت، 1394ه.ش.
- ماهیت نفس حیوانی و مساله بقای نفس حیوان از دیدگاه ملاصدرا، پایاننامۀ کارشناسی ارشد، دانشگاه تهران، نشر الکترونیکی، 1393ه.ش، http://ketabesabz.com .
- ولایت فقیه (ویژۀ دورۀ بدو خدمت سربازی مقطع دیپلم و زیردیپلم)، قم، زمزم هدایت، 1397ه.ش.
- هشت کادو (نگاهی نو به شیوههای عشقورزی)، قم، وحدتبخش، 1392ه.ش.
- نقش روحانیت در پاسداری از انقلاب اسلامی، قم، زمزم هدایت، 1400ه.ش.
ج. ویرایش
- امینت در قرآن و سنت، مهدی، عزیزان، قم، زمزم هدایت، 1393ه.ش.
- آخرتگرایی، نعمتاللهیوسفیان، قم، زمزم هدایت، 1391ه.ش.
- آن روز باران بارید، ستاد یادوارۀ شهدا و ایثارگران روحانی استان قم، قم، زمزم هدایت، 1393ه.ش.
- آیات قرآن در کلام سید شهیدان، نورالله احمدی سوادکوهی، قم، زمزم هدایت، 1394ه.ش
- بازشناسی گناه، سیدقوامالدین سیاهکلرودی، قم، زمزم هدایت، 1395ه.ش.
- جنگ نرم در عصر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، مصطفی آخوندی، قم، زمزم هدایت، 1392ه.ش.
- راز پنهان، سیدقوامالدین سیاهکلرودی، قم، زمزم هدایت،
- سنگ صبور همه، ستاد یادوارۀ شهدا و ایثارگران روحانی استان قم، قم، زمزم هدایت، 1393ه.ش.
- عقلانیت در آموزههای اعتقادی تشیع، محمود سرافراز، قم، زمزم هدایت، 1397ه.ش.
- فمینیسم، عبدالله شمسی و علیاصغر نصیری، قم، زمزم هدایت، 1395ه.ش.
- مردی در راه حق، ستاد یادوارۀ شهدا و ایثارگران روحانی استان قم، قم، زمزم هدایت، 1393ه.ش.
داستان شمارۀ 2 ـ آه و آینه
آیدین عاشق شده بود اما خیرهسری میدانست که بتواند آن را بر زبان آورد. حتی به خودش هم نمیتوانست واقعیت را بازگوید. نمیخواست به دامی دچار شود که چارهای بر آن نیست. نمیتواست اقرار کند که این بار تیر مژگان قلبش را چاکچاک کرده است. با خود اندیشید: آخر این دختر بیدستوپا چه جذابیتی دارد که بسان آهنربایی قوی میکشاندم. از این اندیشه، خندهاش گرفت. پا شد. چند قدم به سمت پنجره برداشت. با انگشت روی شیشۀ بخارگرفته نوشت: این دیگر واقعی است. اما چند ثانیه نگذشته بود که با کف دست این واقعیت را پاک کرد. از ردّ دستش روی پنجره میشد حیاط را پایید. بیرونْ دیدنیتر از هر روز به نظر میرسید. درختها لباس یکپارچۀ سفیدی به تن کرده بودند. و برف همچنان میبارید. نگاه آیدین به سمت حوضِ وسط حیاط خیره ماند. یاد ماهی درشتی افتاد که پدرش زنده شکارش کرده بود. با خود اندیشید: بیتردید، آن ماهی زیر یخ نازک حوض همچنان وُول میخورد. آیدین با انگشتانش شروع کرد به شمردن تپش قلب ماهی. گرمای درون آن ماهی را در قلب خود احساس کرد. چشمهایش را بست. دستش را روی قلبش گذاشت و با صدای کلفت و مردانهاش که سعی میکرد از زمختیِ آن بکاهد صدا زد: مژگان! و پاسخ شنید: بله آقا، امری داشتید؟ یکّه خورد. چشمهایش را باز کرد. مژگان با همان مانتوی رنگ و رو رفتۀ قهوهای دمِ در منتظر پاسخ بود. آیدین بیاختیار یقۀ کتش را تکاند تا بر خود مسلط شود، سپس، گلویی صاف کرد، و قرص و محکم گفت: بله، یه چای دیشلمه لطفاً. مژگان مثل همیشه لبخند زد، لبخندی دلچسب که به صورت رنگ و رو رفته و لاغرش جلا میداد. چشمهایش برق میزد. مثل همیشه «چشم» گفت و سریع رفت. آیدین با رفتنش نفس راحتی کشید. کاری از آیدین ساخته نبود. به خودش نهیب زد: چند روزی بیشتر به المپیاد نمانده. حواست را جمع کن. اما با این خیالِ پریشان نه میتوانست بنویسد و نه میتوانست بخواند. آیدین هنوز نمیدانست این عشق واقعی است یا هوسی است که خود را به چهرۀ عشق درآورده است. با این فکر، به خود لرزید. موجهای خیال احاطهاش کرده بودند. اگر عشق او واقعی هم بود، چگونه میتوانست به دختری بیندیشد که مادرش او را برای کار در آشپزخانه اجیر کرده است. چشمهایش را بست و یکبار دیگر مژگان را صدا زد، این بار جدیتر. مژگان در را باز کرد و چون کنیزکان گوشهای ایستاد تا دستور بشنود. آیدین میدانست که پشت پلکهایش همان شکارچی ایستاده تا با تیرهای مژگان زخمیاش کند. پلکهای آیدین سنگینی میکرد. تا نیمه باز میشد و دوباره روی هم میافتاد. هر بار تصویر نیمتنۀ مژگان را میدید و دوباره همهجا تاریک میشد. آیدین دوست داشت غرق در تاریکی حرف بزند، مثل کبکی که سرش را در برف فروبرده تا شکارچیاش را نبیند. آرام زیر لب زمزمه کرد:
- راستش را بخوای من دل به کسی دادم. میخوامش. یه فرشتۀ بیستویک ساله، درست همسن تو. اما نمیدونم توی دلش چی میگذره. میشه دفعۀ بعد که دیدیش زیر زبونش را برام بکشی.
- خُب! باشه ولی این دختر خوشبخت کیه؟!
آیدین چشمهایش را باز کرد و با صدایی لرزان جواب داد:
- اسمش رو برات نوشتم.
سپس، از جایش برخاست و پاکتی را به دست مژگان داد تا در خلوت بازش کند. مژگان هنوز به راهرو آشپزخانه نرسیده بود که پاکت را باز کرد. آینهای را از داخل پاکت بیرون کشید. روی آن با ماژیک نوشته بود: اینی که تصویرش توی آینه جا خوش کرده همون فرشتۀ دلخواه منه.
ساعتی بعد، آیدین آینۀ خُردشده را روی میز آشپزخانه یافت.
و دیگر هیچگاه مژگان را ندید.
داستان شمارۀ 1 ـ آن سوی پرده
من بیپناهم، چونان گوسفندی در دام لاشخورها. بیفایده است بیقراری. رو به شمال رَوَم یا رو به جنوب در سرنوشتم چه اثری دارد؟ تاریکی از لای برگهای درختان کمانه میکند و چشمهای آتشپرستم را هدف میگیرد. دود آتش طاق آسمان را سیاه کرده است. سر میجنبانم به سمت آسمان. از آنهمه ستاره که بر گنبد آسمان پرچ شده بودند خبری نیست. همۀ زیباییِ شب زیر چادری سیاه مخفی شده است. صدای گرگها هر لحظه نزدیکتر میشود. تا ترس را از خود دور کنم با دگمههای پیراهنم ورمیروم. خیره به چند متر آنسوتر چشم میدوزم. همهجا سوت و کور است. دلهرهای عجیب سراپایم را فرامیگیرد. تاریکی دورهام کرده است. صورتک دیوها هوهو میکشند. گاه نیش ناخن آنها را حس میکنم؛ چنگالهای مرگ را حس میکنم که میخواهند در قلبم فروروند و جانم را از چنبره بیرون کشند.
به آتش پناه میبرم تا آنچه را چند قدم آنسوتر میگذرد فراموش کنم. شعلههای آتش با وزش باد میرقصند، بسان لباسهای زن چاقی که نمیشناسمش. گاه باد تندتر میوزد و دامن پت و پهن آن زن چاق را دو پاره میکند اما دوباره آتشپارهها به هم دوخته میشوند. آن زن چاق دست تکان میدهد و مرا به سوی خود میخواند. پژواک صدایش را میشنوم: تا کی میتوانی اینهمه تنهایی را تاب بیاوری. بیا کنارم. بیا با هم تاب بخوریم. اما میدانستم رقص در میان آتش دل میخواهد. نگاهش میکنم؛ وقتی زن آرام میایستد، روشنایی صورتش به کبودی میزند و چون لبخند میزند، صورتش گرُ میگیرد، آتش میگیرد، آتشم میزند. بانو لبخند که میزند چالۀ کوچکی روی صورتش، درست به موازات بینی خوشتراش اما کوچکش، نقش میبندد. لبخند که میزند لبهای غنچهایاش آرام به سمت راست کش میآید و اندکی بانمک میشود. بیشتر از آنکه چاقی خپل باشد چاقالویی بانمک است، هرچند از آنها نیست که برای بوسیدنش خودم را در آتش بیندازم، مگر آنکه وردی بخواند. و میخواند و من آتش میگیرم به همان جملۀ سادهای که خودم هم بلد بودم اما لحنش را نمیدانستم تا معجزه کند: لحظهها، واژهها، پندارها، صفحهصفحه نقش بر دیوارها، همصدا با من تو را میخواستند.
دستهایش داغ بود، داغِ داغ. نرمنرمک میسُرید و من باورم نمیشد که با یک نگاه اینچنین والۀ بیسروپایی شده باشم. گرمای سوزان دستش را حس میکردم. با این حال، آنقدر بامزه بود که دل نداشتم دست از او بردارم. بگذار تمام تاروپودم بسوزد. بگذار چیزی از این جسم نماند تا نبیرههایم مومیاییاش کنند. بگذار بسوزم و خاکسترم را باد با خود ببرد و «من» لطیف شود، چونان هوا. لحظهای پیش پشت هیزمها لم داده بودم و اینک در میان چوبهای آتشگرفته با او که پنجاه کیلویی از من چاقتر است قدم میزنم. خوب نگاهش میکنم. با گوشۀ چشمش نگاهم را تعقیب میکند. بیاختیار دو چشمم را برایش باز و بسته میکنم، چشمک میزنم، مثل بچهگیهایم که برای مادرم ناز میکردم و، با لبخند، چشمهایم را برایش باز و بسته میکردم. آندم، همۀ دنیای مادرم غنچه میشد و صورتم را میبوسید. ثانیهای هم طول نکشید اما به درازای تاریخ طول کشید. پردهپرده آتش پاره میکردیم و از میان هیمهها رد میشدیم. چشم را بستم. بازش که کردم. آن سوی پرده، از هیمه و آتش خبری نبود. خود را میان باغی، روبروی عمارتی زیبا، یافتم.
چقدر این خانه شبیه خانۀ دخترک همسایۀ ماست که با ذوق همسفرهام شد، تنها به این بهانه که داس بردارم و خوشبختی را برایش دستچین کنم. بیچاره مینا پس از سهماه خود را و خانهام را آتش زد. خوب شد من درون خانه نبودم. آتشپاره فکر میکرد میتواند مرا به یک قرارداد سادۀ ازدواج به بند بکشد. قمار جزئی از زندگی من است. حاضرم زندگیام را هم سرِ قمار بدهم، چه رسد به همسرم. و دادم. یادم نمیرود، شب اول به او گفتم که تمام زندگی من است. لبخندی زد. انگار دانهدانۀ سلولهای بدنش واژهواژۀ جملهام را نوش کرده بودند. ریسه رفت و با چربزبانی خواست جملههای دیگری را از زبانم شکار کند. زبان عجب حربهای است؛ میتواند سگ گزندهای باشد که اگر رهایش کنی، میگزد و میتواند سگ پاسبانی باشد که خرگوش صیدشده را به دندان بگیرد و برایت پیشکش آورد. اولین پیشکش را آنشب به او دادم، گردنبندی ریزبافت که سر قمار برده بودم. امام او نپرسید از کجا. از شادی در پوستش نمیگنجید. میخواست بال درآورد. داشت بالبال میزد لای خوشبختیای که مثل پرِ قو نرم بود و قلقلکش میداد.
نسیمِ ملایمی از لای شاخ و برگ درختها وزید و بینیام را قلقلک داد. عطسهام گرفت. گوشۀ خیس چشمم را با پشت دستم پاک کردم. هوای سرد و نمناک باغْ جنگل «اَزرا» را به یادم میآورد. یادش به شر! همانجا بود که همسرم را باختم. کلهام داغ شده بود. چیزی برای باختن نداشتم. با آنهمه مستی چه انتظاری بود که عقلم کار کند. چیزی پراندند، من هم قبول کردم. مرد است و قولش دیگر. تازه، این سبیلکلفتها که اهل شوخی نبودند. جانم را میگرفتند، اگر بدقول میشدم. به من هم حق بده، بانو!
سرم را چرخاندم، گیج و منگ، مثل کسی که با صدای جیغ زنی از خواب برخیزد. قلبم تندتند میزد. تنم میلرزید. چشمم را دوره گرداندم تا شاید سایۀ آن زن شوم را ببینم. پیدایش نبود. از آن زنِ چاق خبری نبود. دستم در دست او نبود، به دستگیرۀ در بود، به کلون آهنی در، درست شبیه کلون خانۀ مینا، به شکل سر گربه.
در را به هزار تقلا باز کردم. در تاریکروشنِ اتاق میشد سایۀ زنی خوشاندام و بلندقد را دید، با لباسی بلند و سفید! زن چاقی پشت سرم وارد شد. لباس خدمتکارها را پوشیده بود. به سمت پنجره رفت و پردهها را کنار زد. نور به اندازۀ کافی بود تا چهرۀ زن جوان را ورانداز کنم. نزدیکتر رفتم. آرام صورتش را به سمتم برگرداند. تا چشمم به صورتش افتاد، اتاق، میز و زن جوان همه با هم به رقص درآمدند. همهچیز دور سرم میچرخید. صورتش پوست نداشت. ابرو نداشت. گوشت بینیاش مچاله شده بود. احساس کردم لب ندارد. دندان که نداشت. دهانش گشاد بود و اصواتی نخراشیده از آن بیرون میآمد. شاید حنجرهاش را تراشیده بودند. صدایش به صدای کاغذی میماند که جر داده باشند. چشمهایش گردویی سیاه را میماند، بدون ذرهای سفیدی. چهرهای دهشتناک بود، ترسناکتر از آنکه جنازۀ زنی مومیایی را در آغوش کشی، چهرهای مرده، چهرهای تولدنیافته، چهرهای آتشگرفته.
او مینای آتشگرفتۀ من بود.
اینجا برهوت است
صدای باران میآید. اولین باران پاییزی از زیر زلفهای خورشید فرومیریزد. قطرههای باران روی حلبیِ داخل حیاط چکه میکند و صدای آن بر سکوت سَرسَرا[1] ناخَن میکشد. این واقعیت که نیستی، چون لوکِ[2] مست، بند پاره میکند و بر همۀ داراییهای خیالیام میتازد. آنگاه، دوستداشتن میشود جانکندن، میشود شبیه کشیدن دست بر ساقۀ خار مغیلان. انگار کن برگهای گَزَنه را بر پوست دستم شلاق زده باشند؛ کیسههای اسیدیاش پاره میشود و میسوزاند. خُنُکای زهر بر خون سوار میشود. دستهایم از بیخ شانهام سست میشوند و میافتند. توانی نمیماند که قاب تصویرت را بر دو دست بگیرم تا به چشمهایت خیره بمانم و درد را با تو واگویه کنم. پشت پنجره آه میکشم و شیشه تار میشود. دلِ تَرَکخوردۀ من بر جنازۀ غرور لهشدهام سوگواره میسُراید و اشکْ چکه میکند.
به حیاط پا مینهم و زیر بارانی که تو را در من تازه میکند خیس میشوم. زیر باران، خیس اشک، خاطرۀ چند روز با تو بودن را تشییع میکنم و در فراقات میگریم. آهسته پیِ تابوتْ قدم میزنم و هقهق گریههایم را پشت غرورم پنهان میکنم. تسبیحی بر گردنم آویزان است و نامت را زمزمه میکنم، هرچند آنقدر مقدسی که نامت بر زبانم جاری نمیشود؛ شبنم و نیلوفر و نسیم و باران تنها استعارههایی از تو هستند.
خودت میدانی که این حال و هوا تنها ژستی عاشقانه نیست، واقعیتی است که آشفته میکند، تُرکْتازیِ[3] محبتی ژرف است. بعضی چیزها مثل خار به چشم فرومیروند، خواه بخواهی و خواه نخواهی. بیرونش بکشی چشمت کور میشود، چه اینکه رهایش کنی. درد جدایی از این قسم است. به دردی دچار شدهام که نپرس. دردهایم گفتنی نیست. دستکم، ناشدنی است که درد عشق و فراق را جار بزنی و همگان دریابند که بر تو چه میگذرد؛ جز سوختهدلانْ محرمی بر راز عشق نیست، و نیز درد تنهایی را نمیشود به زبان آورد و طعم تلخ فراق را نمیتوان بهآسانی توصیف کرد. نیشتری بر جان. تبداریِ زمین در نبود باران. در وصف این درد به ستوه آمدهام. واژه کم میآورم. اینْ دردی است که فرومیخورمش و به چکههای باران میسپارمش. باران با اشکهایم درمیآمیزد و روی زمین میریزد.
باران! وقتی میباری، آنگاه که بر جسم و جانم چَنبره[4] میزنی و از موهای سرم تا پشت پاهایم را میبوسی، سردم میشود. چونان نسیم، از تار و پود پیراهنم میگذری و با نوازشات خیس میشوم. خیس اشکهای توأم و تو خیس اشکهای من؛ خیس توأم، آنگاه که در نگاه تو غرق میشوم؛ غرق توأم، آنگاه که با اشکهایت خیسم میکنی.
باران! نازی به دشت کن، زلفت را به باد بسپار و یک بار دیگر با من قدم بزن. دلم برای گل شببو تنگ شده است، همان که از لای گیسوانات میبوییدم؛ باران از لای موهای تافتهات عَطری دلانگیز میپراکنْد. بوی باران، بوی خاک نمگرفته و موهای بارانخورده. میبوییدمات با عشقی پیچیده در ملحفۀ زمان. قدمم با قدمت همراه بود و نگاهم به نگاه تو دچار، و عطرت در تاروپود وجودم میپیچید، همچون گیسوان بافتهشدهات، طنابی بر گردن، که راه نفس کشیدن را میبندد.
تو کیستی که چشمهایم برایت خون گریسته و لبهایم به داغ لبهایت ترکخورده و پاهایم در رسیدن به خانۀ تو تاول برداشته است؟ تو کیستی که در تاروپود زندگیام جاری شدهای و لحظهای امان نمیدهی؟ با من چه کردهای که اینگونه دست بر زخم نهاده، بی سر و پا به سویت روانم؟ مگر به تو چه هیزم تری فروختهام که دل میبری اما از پسِ پرده برون نمیآیی؟ این چه حُسن است که بر رگوپیام میتازانی، تن نحیفم را به باد میدهی و، سپس، سلیمان میشوی و بر باد حکم میرانی تا تابم دهد؟ این چه رسم دلبری است که با نگاهی واله میکنی و آنگاه، نظارهگری تا شکار زخمیات جان دهد؟ صدای قلبم را میشنوی؟ و لرزۀ پاهایم را حس میکنی؟ اصلاً، دلت برایم تنگ میشود؟! شده یک بار نوشتههایم را بخوانی و خیسی اشک را لابلای آن ببینی؟!
لبهایت را از روی پیشانیام بردار. زخم قدارهای که دیروز به پیشانیام زدی هنوز سوز دارد. لبهایت عجب دشنهای است. از داغش، دارم میلرزم. این اندوه فزاینده را با چه کسی در میان بگذارم؟! آخرش این تب و لرزِ جدایی، این تنهایی وحشتناک، این فراق شراب دو آتشۀ لبهایت مرا خواهد کشت. اینجا برهوت است. برهوت لبهای تو. در این برهوت، گمشدهام. باید خودم را بیابم.
[1]. نوعی شتر.
[2]. چشم برهمزدنی.
[3]. تاخت و غارتگری.
[4]. حلقه زدن، بسان ماری که آرام به گرد خود حلقه میزند.

